زندگی با طعم شکلات

مرگ خوشایند
نویسنده : فرزانه - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤
 

چند روز پیش با بچه ها رفته بودیم پارک.داشتیم احوال پرسی می کردیم که یکی از بچه ها به من گفت خبر داری ... . بعد من خشکم زد.دست هامو دو طرف صورتم گرفتم وسعی کردم جزئیات صورتش یادم بیاد.واضح نبود.عینکش و لب هاش.چیز بیشتری یادم نمی امد.تن صداش یادم بود و حرکاتش.راهنمایی تو یه مدرسه بودیم و آخرین بار تقریبا یه سال پیش دیده بودمش.گفت دو روز پیش تصادف کرد و ...

آخرین بار که برای مرگ یه نفر خیلی گریه کردم یه سال پیش بود.داییم مرد.خیلی خیلی غیر منتظره.(مگه کی منتظر مرگه؟) به مامانم نگفتیم.خواهرم بی هوا بهم گفت.گفت اصلا به روی خودت نیار و آروم باش.نباید مامان بفهمه.بهش نگفتیم.فقط گفتیم دایی حالش بده.مامان و بابام که رفتن من هنوز آروم بودم.شاید چون خواهرم زیادی بی هوا گفته بود.بعد سعی کردم آخرین باری که دایی مو دیده بودم یادم بیاد.شب عید بود.یه سلام و احوال پرسی ساده.زیادی ساده.مثل همیشه.مثل همیشه مثل همه ی وقتایی که فکر می کنی بازم میاد.که دیگه نیومد.چندتا قطره اشک اومد.رفتم به خواهرم گفتم باورم نمیشه.بعد احساس کردم چقدردلم می سوزه.خواهرم چند روز پیش دایی مو دیده بود.من سه ماه پیش.بعد حرصم گرفت اعصابم خورد شد.بعد باز دلم سوخت.خیلی زیاد.واسه خودم. نه داییم.

به مامانم نگفتیم.خودش فهمید.از جمعیت دم در.خواهرم از داییم عکس گرفته بود.تو اتاقش خوابیده بود.فقط خوابیده بود.همین.خیلی زود یادمون رفت.همون موقعی که تو بهشت زهرا حلوا و کیک می خوردیم.دیگه یادمون رفته بود ...

از مرگ می ترسم؟؟؟ نمی دونم.اصلا نمی دونم چیه.احتمالا چیز خوشایندی نیست برای کسی که می خواد زندگی کنه.

سه روز پیش دایی مامانم فوت کرد.حالش خیلی بد بود.از بیمارستان مرخص شد.دیگه فایده ای نداشت. این اواخر بچه های خودش رو هم نمی شناخت.هر کس خبردار می شد فقط یه چیز می گفت:راحت شد. تو این شرایط چی از مرگ خوشایندتر؟

مامانم در مورد مادر بزرگش می گفت.ماما بود و حدود نود سال زندگی کرد و تو این نود سال واسه راه رفتن به جز عصاش به چیز دیگه تکیه نکرد.مامانم تعریف می کرد یه روز که موقع راه رفتن زمین خورد (و لابد احساس کرد که دیگه خودش نمی تونه) از خدا خواست که دیگه بیشتر از این تو این دنیا نمونه.چند روز بعد فوت کرد.


 
comment نظرات ()

 
زاویه ی دید
نویسنده : فرزانه - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥
 

یه وقتایی یه اتفاقایی تو زندگی آدم می افته که بیش تر شبیه بلا و مصیبته تا چیزای دیگه.احتمالا اولین چیزی که به ذهن آدم خطور می کنه اینه که " آخه چرا من؟" اولین چیزی هم که احتمالا بزرگترا می گن اینه که "حتما حکمتی توش بوده." "ولی آخه چه حکمتی توی این فاجعه می تونه باشه؟"

سوار ماشین دوستتی و ماشین دست تو امانته.هنوز بیست متر نرفتی که یه موتوری معلوم نیست از کجا خیلی ناگهانی جلوت ظاهر می شه.موتور رو می بینی و در عرض یک دهم ثانیه همه ی این فکرا از ذهنت می گذرن که ماشین امانته.نباید یه خط روش بیفته و اگه طوری بشه دیگه نمی تونی تو چشای دوستت نگاه کنی.هنوز این فکر آخری از سرت بیرون نرفته که یه صدایی می شنوی "بنگ". چشاتو می بندی.حالا با خودت فکر می کنی که احتمالا رفتی تو جوب یا خوردی به درخت واینکه باید چه جوری تو چشای دوستت نگاه کنی. از ماشین پیاده می شی و به طور واضح می بینی که فقط یه خط نیست که رو ماشین افتاده! شروع می کنی به اون شهروند گرامی و موتورش لعنت می فرستی و دیگه الان واقعا باید به این فکر کنی که چه جوری تو چشای دوستت نگاه کنی!

این نمونه ی یه اتفاق بد بود واگه با اون دوست محترمت رودروایسی هم داشته باشی این اتفاق تبدیل می شه به یه اتفاق خیلی بد و اگه ماشین گرون قیمت باشه و تازه فقط یه ماه از خریدش توسط دوست گرامیت گذشته باشه این اتفاق تبدیل می شه به یه فاجعه.آخرش هم می ری و تو چشای دوستت نگاه می کنی و اون هم موضوع رو می فهمه. یا این اتفاق تبدیل به یه فاجعه ی دیگه می شه یا اینکه به خیر و خوشی تموم می شه.از این دو حالت خارج نیست!

حالا بر می گردیم به چند خط قبل

سوار ماشین دوستتی و ماشین دست تو امانته. باید هر چه زودتر ماشین رو به دوستت برگردونی چون اولا قول دادی دوما اگه ماشین رو به موقع برنگردونی دیگه نمی تونی تو چشای دوستت نگاه کنی. تا مقصد باید تقریبا 3 تا کوچه 8 تا خیابون 6 تا چهارراه و حدود 70 کیلومتر جاده رو طی کنی و اگه بخوای تو چشای دوستت نگاه کنی باید در عرض 60 تا 70 دقیقه همه ی موارد ذکر شده رو انجام بدی. بیست متر اول رو با خیال راحت می ری و وارد ترافیک می شی. دقایق با سرعت می گذرن و تو هم چنان به چشای دوستت فکر می کنی. از ترافیک که بیرون می آی می تونی یه کم گاز بدی. همه چیز خوبه و تو دیگه لازم نیست نگران نگاه کردن تو چشای دوستت باشی. بیست کیلومتر بیشتر به مقصد نمونده که احتمالا یکی از اتفاقای زیر می افته:

لاستیک جلو سمت چپ می ترکه یا لاستیک عقب سمت راست می ترکه یا یه راننده که شب قبل کلا رانندگی کرده و حالا در حال چرت زدنه و داره از رو به رو میاد انحراف به چپ پیدا می کنه یا یه راننده ی متخلف در بدترین شرایط ممکن تصمیم می گیره سبقت غیر مجاز بگیره ...

هر کدوم از اتفاقای بالا که بیفته در عرض یک صدم ثانیه فقط این فکر از ذهنت می گذره که یعنی ممکنه بتونی یه بار دیگه تو آینه تو چشای خودت نگاه کنی!!! متاسفانه تا یک ساعت بعد تو در یکی از مسیرهای هوایی به سمت جهان باقی رهسپاری و احتمالا دوستت داره به این فکر می کنه که تو اون دنیا چه جوری تو چشای تو نگاه کنه!

اگه دلت بخواد می تونیم برگردیم به چند خط قبل و کلا این قسمت رو حذف کنیم و همون بهتر که تو به این فکر کنی که چه جوری تو چشای دوستت(که تازه یه ماهه که یه ماشین گرون قیمت خریده و تو باهاش رودروایسی داری) نگاه کنی و هم چنان به اون شهروند گرامی و موتورش لعنت بفرستی و هیچ وقت هم به این فکر نکنی که قرار بود دیگه نتونی تو چشای خودت نگاه کنی!

اگه ما اون بالا بودیم احتمالا بهتر معنی اتفاقای دنیا رو می فهمیدیم.ولی خب ما روی زمین زندگی می کنیم و از این پایین زاویه ی دیدمون کمتر از اونه که بتونیم همه ی این چیزا رو درک کنیم. پس فقط یه چیز. حداقل سعی کنیم به کسی که اون بالاست و این پایین رو بهتر از ما می بینه یه کم اعتماد کنیم!لبخند

 

یه سال دیگه گذشت.دیروز اتفاقی خیلی اتفاقی یادم افتاد.

دو ساله شد وبلاگم.تولدش مبارکبغل


 
comment نظرات ()

 
هنر سیاسی_سیاست هنری
نویسنده : فرزانه - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٩
 

ماه رمضون امسال یه جور خاصی بود.از سریال طنز شبکه ی سه که خبری نبود.فارسی وان هم که خودشو کشت تا مردم یه وقت سراغ تلویزیون وطنی نرن.حتی کم نیاورد و اذان هم پخش کرد.البته در همه ی این موارد نمی شه نقش به سزای صدا و سیما رو هم نادیده گرفت.ظاهرا در پس همه ی این انتقادات یه جور همکاری مسالمت آمیز (و شاید ناخواسته!) بینشون وجود داره.بگذریم. بگذریم...

توی این گیر و دار و این وضع ناخوشایند جای یه چیز بدجوری خالیه. همون نوای دلنشین "ربنا" که خیلی از ما بد جوری بهش عادت کردیم.سفره ی افطار و چایی و خرما و... دعای "ربنا". این قدر این فضا برامون تکرار شده که حتی اگه هر روز دیگه ای از سال و هر جای دیگه ای هم این صدا رو بشنویم بی اختیار یاد لحظه های سبک افطار می افتیم.گفتم سبک چون احساس می کنم با هیچ کلمه ی دیگه ای نمی تونم توصیفش کنم.

همه ی این ها رو گفتم که بگم "ربنا" واسه ی ما دیگه یه صدای معمولی نیست. "ربنا"ی استاد محمدرضا شجریان خیلی وقته به دل مردم نشسته تا جایی که این اثر از صاحبش جدا شده و دیگه متعلق به یه ملته نه یه شخص!

بعضی وقتا فکر می کنم چقدر خوبه که صدا و سیمای ما سیاسی نیست! چقدر خوبه که هنر و سیاست با هم قاطی نمی شن. آخه بر خلاف سیاست که آدما رو از هم دور می کنه هنر با وجود همه جور اختلافی آدما رو به هم نزدیک می کنه. یه ایرانی از شعرهای شکسپیر لذت می بره همون طور که یه آمریکایی اون ور دنیا از شعرهای حافظ لذت می بره.

چند روز پیش جایی خوندم که یکی از نماینده های مجلس گفته بود که من حالم از شنیدن "ربنا" به هم می خوره. یکی دیگه از نماینده های محترم مجلس هم فرموده بودن که صدای یه چوب خشک از صدای شجریان بهتره! و من فکر می کنم چه طور ممکنه؟! چه طور ممکنه عقاید سیاسی آدما تا این حد روی احساساتشون اثر بذاره. شاید من هم با جهت گیری های سیاسی فلان خواننده موافق نباشم ولی نمی تونم خودمو گول بزنم. وقتی صداش به دل می شینه این که دیگه دست عقل نیست! بگذریم...

گفتن این حرفا شاید چیزی رو عوض نکنه ولی خیلی خوب می شد اگه بعضی چیزا با هم قاطی نمی شدن. مثل پاکی و زیبایی هنر و دورویی و زشتی سیاست!

"ربنا" زیباست.با صدای استاد شجریان هم زیباست. اگه کسی بتونه حس مردم رو نسبت به آهنگ "ای ایران" استاد محمد نوری عوض کنه حتما می تونه این حس رو نسبت به "ربنا"ی استاد شجریان هم عوض کنه. اگه بتونه!


 
comment نظرات ()

 
کنکوری
نویسنده : فرزانه - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤
 

چند وقته دارم معنی این جمله رو با تمام وجود درک می کنم "وقت سر خاروندن هم ندارم" البته این خیلی اغراق داره ولی جدی جدی نمی دونم چرا همه چی داره اینقدر سریع پیش میره! این شک رو هر چند وقت یه بار به خودم وارد می کنم "248 روز تا کنکور" استرسالبته ریاضی.دوستان تجربی یه روز کمتر از ما وقت دارن! حالا هر چی.بی خیال.

این کتاب های تست هم شدن قوز بالا قوز.تا چشمت به قیمت کتاب می افته برق از سرت می پره.اگه من به جای دانش آموز معتاد بودم برای تامین نیازهام اینقدر بهم فشار نمی اومد!(بعدش می گن واسه چی جوونای ما میرن دنبال خلافسوال) معلوم نیست این طرح هدفمند کردن یارانه ها تعبیر چه خوابیه؟خدا به خیر بگذرونه.ما که راضی هستیم.بعد از این همه لطفی که دولت خدمتگذار در حق ما ملت قدر نشناس انجام داده دیگه کی روی اعتراض داره؟ خیلی هم دلمون بخواد!

همون طور که گفتم حتی وقت سر خاروندن هم ندارم (این یعنی مثلا من خیلی درس می خونم) و تا همین الان هم به طور تقریبی از هزار نفر عقب افتادم.باید زودتر برم جبران کنم.راستی مطلب اصلی یادم رفت.تولد وبلاگم مبارک.یک ساله شدتشویق.خب دیگه باید برم.احتمالا قبل از تولد دوسالگی وبلاگم بر می گردم.بدرودچشمک


 
comment نظرات ()

 
تلخ,نه مثل شکلات
نویسنده : فرزانه - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 

صحنه های تظاهرات 57 که هر سال بارها و بارها در تلویزیون تکرار می شه برای من فقط در حد یه حماسه ی شجاعانه از مردمانی دور بود.کسانی که برای گرفتن حقوق انسانی خودشون تا پای جون مقاومت می کردن.شعارهایی که شاید برای من فقط شعار بود.اما امروز صحنه هایی می بینم که بی شباهت به اون صحنه ها نیست.با این تفاوت که مردمانش به من نزدیک ترند.

زندگی تلخ شده.تلخ تلخ تلخ.فکر نمی کنم شکلاتی به این تلخی وجود داشته باشه که این تلخی از زهر بدتره.

وبلاگ زیر به تازگی تهیه شده.از همه ی دوستانی که تا حالا همراه من بودن دعوت می کنم که سری هم به وبلاگ زیر بزنن.

www.fardaye-sabz.persianblog.ir


 
comment نظرات ()

 
دکتر علی شریعتی
نویسنده : فرزانه - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٩
 

....چه منتی هم می گذارند که به خاطر ما عقلشان را مصرف می کنند!این ها خیال می کنند خداوند هم فلان حاکم و قیصر و کسری است که هر کس چاپلوسی کند و از یک کنار,بی آنکه بیندیشد و بسنجد و بشناسد,حرف های کلی و تکراری و بی ثمر را واگو کند خوشش می آید.اصلا خدا از آدم های قالبی رام خشک مقدس یک بعدی بدش می آید.اگر نه چرا فرشته های مطیع و پاکش را که همگی از آغاز خلقتشان یا در حال رکوع اند و یا در حال سجود به پای آدم عصیانگر خطاکار خونریز می افکند؟علی چرا چهار هزار خر مقدس حافظ قرآن و شب زنده دار صائم الدهر قائم اللیل را در نهروان به زیر شمشیر مردانه اش می گیرد؟یک شرابخوار بی بند و بار اما مرد و وفادار و باشعور مثل ... به همه ی این جمادات انسان گونه ی مقدس مآب بی عقل می ارزد.خدا از آدم هایی که ضعف و زبونی خود را می خواهند با خداپرستی جبران کنند بیزار است.از آن ها که یک تخته شان کم است و جای خالی آن را با مذهب پر می کنند نفرت دارد...

امروز سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی است.متن بالا قسمتی از کتاب هبوط از آثار این استاد بزرگه که من نمی دونم چرا کمتر از این بزرگمرد روشنفکر صحبتی به میون میاد.شاید گفتن از این استاد بزرگ سالی یک بار اون هم این جا نتونه دین ما رو ادا کنه. با این حال می نویسم که نوشته باشم!!!

روزهای تلخی رو می گذرونیم.

به امید روزهای سبزتر


 
comment نظرات ()

 
پایان 1387
نویسنده : فرزانه - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳٠
 

1387 هم داره تموم میشه.مثل 1386 تاى قبلى.راستى تا حالا فکر کردین اگه ترتیب سال ها مثل شمارش معکوس بود چى مى شد؟سوال من هم تا حالا بهش فکر نکرده بودم.همین الان به مغزم خطور کرد!!! فکرشو بکنین. لحظه ى تحویل سال به جاى اینکه مردم خوشحال باشن ناراحت بودن و کلى هم استرس داشتن که اى واااى یه سال دیگه هم تموم شد و در واقع یه سال کم شد.استرس ولى این طورى خیلى بهتره.هم مردم موقع تحویل سال نگران نیستن هم یه سال اضافه مى شه نه کم.(حالا راستى راستى داره کم مى شه یا داره زیاد مى شه؟آخ)

چند روز پیش این جمله رو تو یه کتاب(غذاى روح از جک کانفیلد) خوندم:"بعضى ها به زندگى ما پا مى گذارند و زود مى روند. بعضى ها مدتى مى مانند و در قلب هایمان ردى از خود به جا مى گذارند و ما هرگز هرگز دوباره مثل قبل نمى شویم." توى سالى که گذشت خیلى ها وارد زندگى هر کدوم از ما شدن.بعضى ها بدون اینکه تاثیرى روى زندگى ما بذارن خیلى آروم و بى سروصدا رفتن و ما حتى متوجه رفتنشون هم نشدیم.اگه هم شدیم خیلى راحت فراموششون کردیم.ولى دسته ى دوم آدماى مهم ترى هستن.همونایى که باعث مى شن ما هرگز مثل قبل نشیم.این جور آدما زیاد نیستن و واسه همین راحت فراموش نمى شن.

سال ها مى گذرن درست مثل آدما.ولى فقط سال ها و آدمایى به یاد ما مى مونن که مهم و تاثیرگذار باشن.هیچ چیزى موندگار نمى شه مگر با اثرى که مى ذاره.یاد این شعر افتادم: زندگى صحنه ى یکتاى هنرمندى ماست/هر کسى نغمه ى خود خواند و از صحنه رود/صحنه پیوسته به جاست/خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

جاى دیگه از همین کتاب خوندم:"همه هر چقدر در ظاهر خاطر جمع به نظر برسند هر چقدر جوان یا پیر باشند هر چقدر ثروتمند یا فقیر باشند به من نیاز دارند." سعى کنیم توى سال جدید اینو فراموش نکنیم.

شنبه اول فروردین تولدمه.هورا هدیه ى تولد یادتون نره.(اى بابا چقدر سخت مى گیرین.یه جمله ى کوتاه و قشنگ هم مى تونه یه هدیه ى قشنگ باشه.)

امیدوارم سال 88 واسه همه سال خوبى باشه.

عیدتون مبارکلبخند


 
comment نظرات ()

 
روز عشق
نویسنده : فرزانه - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٥
 

14 فوریه.25 بهمن.ولنتاین.روز عشق!

با عجله از کافى شاپ بیرون آمد.نگاهی روى ساعتش انداخت و به راه افتاد.تاکسى جلوى رستوران توقف کرد.با ناراحتى کرایه تاکسى را داد.از صبح تا حالا چقدر کرایه تاکسى داده بود.دوباره به ساعتش نگاه کرد.آینه کوچکى را از کیفش بیرون آورد و براى چندمین بار آرایشش را چک کرد.وارد رستوران شد.پسرک بلافاصله از پشت میز بلند شد و برایش دست تکان داد.به طرفش رفت.پسرک با لبخند کادوى کوچکى را به طرفش گرفت.حسابى خرج روى دستش افتاده بود.دیروز چند تا از همین ها خریده بود.دخترک مشغول باز کردن کادو شد.گوشى پسرک مدام زنگ مى زد ولی جوابش را نمی داد.نگاه دخترک روى خرس ثابت ماند.با عصبانیت توى دلش گفت:اه بازم از این خرسا! خرس کوچولو لبخند مى زد با یک قلب قرمز که رویش با خطى ناآشنا نوشته بود "I LOVE YOU" آرام قلبش را فشار داد.خرس شروع به خواندن کرد.همان شعر تکرارى.شمع روى میز دود مى کرد.گوشى پسرک مدام زنگ مى زد ولى جوابش را نمى داد.منتظر خداحافظى دخترک بود.دخترک نگاهى روى ساعتش انداخت.شمع روى میز را که دود مى کرد خاموش کرد.دنبال بهانه مى گشت.با چند دلیل موجه خداحافظى کرد.با عجله از رستوران بیرون رفت.گوشى پسرک زنگ مى زد.این بار با خوشحالى جوابش را داد و با عجله از رستوران بیرون رفت.

شب خرس ها مى خواندند.همان شعر تکرارى.به زبان همان خط ناآشنا.ولى هیچ کس نمى فهمید که خرس ها با آن زبان ناآشنا چه مى خواندند!

 

5 سپندارمذ.29 بهمن.سپندارمذگان.روز عشق!

به عصایش تکیه زده بود و آرام آرام از بین قبرهایى که مثل ساختمان هاى بدقواره ى شهر از زمین سر در آورده بودند مى گذشت.سنگ قبرهاى کوچک و بزرگ که بعضى هایشان از بس که خاک گرفته بود دیگر سنگ تراشى هاى رویش جلوه نمى کرد.

به موقع سر قرار رسیده بود.عصایش را کنار قبر خواباند. با همان لحن ملایم سلام کرد و نشست.گوشه ى سنگ قبر پریده بود ولى حتى ذره اى غبار نداشت. با این حال پسرکى را صدا زد تا روى قبر آب بریزد.خم شد و سینه ى قبر را بوسید.شمعى را بالاى قبر روشن کرد.لبخند زد.از همان لبخندهاى پنجاه سال پیش! شاخه گل سرخ را بوئید و بوسید و محکم روى قلبش فشار داد و به آرامى روى سنگ قبر گذاشت.چه هدیه ى با ارزشى! صحبتشان گل انداخته بود.انگار حرف هایشان تمامى نداشت.هیچ کدامشان عجله اى براى خداحافظى نداشتند. این را مى شد از شمعى که آب شده بود و تمام شده بود فهمید.

هیچ کس نمى داند آن شب را تا صبح چه زمزمه مى کرد.شاید همان شعرى که سال هاى دور در چنین شبى در آغوش هم مى خواندند!

 

بالاخره طلسم رو شکستم و آپ کردم!چشمک یه توضیح کوچیک هم بدم.هر سال 14 فوریه مصادف می شه با 25 بهمن.ولى چون امسال سال کبیسه است 14 فوریه مى شه 26 بهمن.البته زیاد مهم نیست.شما فقط همون 29 بهمن رو یادتون باشه کافیه.نیشخند مى گن توى ایران باید واسه روز عشق فرهنگ سازى بشه.من اینو قبول ندارم.چون این فرهنگ وجود داشته و داره. فقط لازمه که یادآوری بشه.

پیشاپیش "سپندارمذگان" رو به همه ى عاشقاى ایرانى تبریک مى گم.قلب

سرافراز و عاشق و پیروز باشیدلبخند


 
comment نظرات ()