سرما خوردم!!!

سرما خوردم.حالم زیاد بد نیست.نگران نباشید.

داشتم فکر می کردم چی بنویسم که یاد یه خاطره افتادم درباره ی همین سرما خوردگی.

زمستون بود.زنگ دوم شیمی داشتیم. یادمه اون روز درس نخونده بودم.مطمئن بودم که خانم ازم می پرسه.به این فکر می کردم که چیکار کنم تا اینکه یه راه به ذهنم رسید:تظاهر کنم که سرما خوردم و حالم خیلی بده.از همون لحظه شروع کردم.بچه های کلاس که همه باور کرده بودن.مونده بود خود معلم.رنگم پریده بود و بی حال توی کلاس نشسته بودم.دوستم دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت: حالت خیلی بده.می خوای بری خونه؟من هم مظلومانه گفتم:نه آخه از درس عقب می مونم.با خودم می گفتم بابا تو دیگه کی هستی. بالاخره خانم اومد سر کلاس.چشمش افتاد به من.حالمو پرسید.گفتم سرما خوردم.بعدش هم بچه ها شروع کردن که:از ساعت اول حالش بده و...اون ساعت هم به خیر گذشت ولی... من جدی جدی سرما خورده بودم.حالم بد بود.تب داشتم و می لرزیدم.خودم هم تعجب کرده بودم.قرار بود فقط بقیه باور کنن حالم بده ولی مثل اینکه خودم هم باورم شده بود و حالا دیگه واقعا حالم بد بود. زنگ آخر مثل یه سال گذشت.وقتی رسیدم خونه افتادم کنار بخاری.خواهرم دوتا پتو انداخت روم ولی بازم می لرزیدم.شب هم رفتیم دکتر و دو روز استراحت و بعدش هم عقب افتادن از درس.

 

اون روز خیلی واضح و روشن فهمیدم که تلقین کردن چقدر می تونه تاثیرگذار باشه.اینکه اگه چیزی رو باور داشته باشی اتفاق می افته.تک تک اتفاقای خوب و بدی که هر روز و هر لحظه واسمون می افته برمی گرده به خودمون.اینکه در مورد هر چیز چطور فکر می کنیم و چه نگاهی به زندگی داریم.هر چیزی رو که باور کنیم و بتونیم احساس کنیم سریع اثرش رو تو زندگیمون می بینیم. واسه خوب زندگی کردن باید افکار و احساسات خوب داشته باشیم.واسه لذت بردن از زندگی نباید منتظر یه موقعیت خاص باشیم. باید همین حالا و در همین لحظه از زندگیمون لذت ببریم.درست مثل لذت بردن از طعم شکلات.لبخند

/ 3 نظر / 18 بازدید
یه ادم مهربون

نه تو مي ماني نه اندوه و نه هيچ يك از مردم اين آبادي به حباب نگران لب يك رود قسم و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت غصه هم خواهد رفت آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند لحظه ها عريانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آيينه نه آيينه به تو خيره شده است تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد و اگر بغض كني آه از آيينه دنيا كه چه ها خواهد كرد گنجه ديروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش ظرف اين لحظه ولي خاليست ظرف اي لحظه وليكن خاليست ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد بود غم كه از راه رسيددر اين سينه بر او باز مكن تا خدا يك رگ گردن باقي است تا خدا مانده به غم وعده اين خانه مده نویسنده:کیوان شاهباغی مجله موفقیت

آیدا

سلام دوست من...آره به شدت به تلقین معتقدم و به اینکه آدم باید در لحظه از زندگیش لذت ببره...حتی اگه اون لحظه زندگی مثل شکلات تلخ باشه[چشمک][لبخند] راستی به منم سر بزن . خوشحال می شم.[گل]

آوا

سلام خیلی جالب بود همه جور تلقینی شنیده بودم ولی این مدلش یک خورده تعجب برانگیز بود. خیلی خوشحال میشوم به من هم سر بزنی [شوخی] منتظر دریافت نظرت هستم [تایید] [خداحافظ]