جای پا

خواب دیده بود درساحل دریا ودرحال قدم زدن با خدا

روبه رو

در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد

درهرصحنه دوجای پا در ماسه فرو رفته بود

یکی جای پای او ودیگری جای پای خدا

وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد

متوجه شد که خیلی اوقات درمسیرزندگی اش فقط یک جای پا بود

هم چنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین لحظات زندگی اش بوده است

از این موضوع بسیار رنجید وازخدا

درباره آن سؤال کرد:

خدایا تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود

ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگی ام یک جای پاست

نمی فهمم چرا درمواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی

خدا پاسخ داد:

"عزیزم من تو را دوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم

زمان هایی که تو در آزمایش و رنج بودی

وقتی تو فقط یک جای پا می دیدی

من تو را به دوش گرفته بودم."

 

اسم نویسنده رو نمی دونم.اگه شما اطلاع دارین خوشحال می شم بهم بگین.لبخند

/ 1 نظر / 4 بازدید
شادی باقری

[تایید][تایید][تایید] its very nice . [هورا] gooooooooooooood just for you[خنده]